Rahyab Iran

ثبت نام خبرنامه

تاریخ : 18 ارديبهشت 1387 داستان خوانی با حضور مهری رحمانی (نویسنده وشاعر) - اردیبهشت ماه

 

نشست فرهنگی با حضور خانم "مهری رحمانی" نویسنده و شاعر، در تاریخ 18 اردیبهشت ماه ساعت 5 تا 7 بعدازظهر درمؤسسه رهیاب برگزار خواهد شد.

مهری رحمانی شاعر نويسنده منتقد و محقق متولد سال 1329تهران تحصيلات دانشگاهی در رشته زيست شناسی از دانشگاه تهران.
نزديك به سی سال به مطالعه و تحقيق در مورد علومی كه به نوعی به شناخت آدمی كمك می كنند ،اشتغال داشته است علومی نظير هنر ، ادبيات ، فلسفه ،تاريخ ، جامعه شناسی ، زبان شناسی و به ويژه روانشناسی .
مهری رحمانی سالهاست كه توسط نقدهايی درباره رمان ، شعر مقالات ادبی و هنری و گاهی فيلم های سينمايی و نقاشی ، با مجلات مختلف نظير دنيای سخن ،كارنامه ،گلستانه ،فرهنگ و سينما ،نافه ،پروين ، معيار ، (ديروز – امروز – فردا ) ، كادح ، كتاب هفته ، روزنامه انتخاب همكاری داشته است .
رمان و شعر نيز يكی از حوزه های فعاليتی اوست (شرح حافظ –باز خوانی اشعار سهراب سپهری –جهان بينی سهراب ) باز خوانی تو با و معنای شب به به طور مشروح – بررسی كارنامه شعری سيد علی صالحی سر آمد شعر گفتار ).
آخرين تحقيقی كه در دست دا رد بررسی آثار (كارل گوستاو يونگ )است و همچنين خلاصه كردن و گزيده كردن آثار او در چهار جلد برای دستيابی همگانی به آن.
آثار مهری رحمانی:
رمان ها:
1-       رمان (درد تکرار) نشر البرز چاپ 80 .
2-       رمان (آنجا باران می آید) نشر پیکان، چاپ 81 .
3-       رمان (شب آبی) نشر البرز، چاپ 82 .
4-       رمان (زن قراردادی) نشر البرز، چاپ 84 .
5-       مجموعه داستان( مردی درنوشته یک زن) آماده برای چاپ.
6-       رمان در دست چاپ – نشر مروارید ( پرده را کنار نزن اینجا مدرسه دخترانه است) درباره مدرسه از سال 56 تا 84
مجموعه های شعر و نقد:
1. دارم شبيه خودم می شوم مجموعه شعر –نشر نخستين برنده جايزه توتيا (شهروند واژه)
2. بينگ بنگ ترديد مجموعه شعر –نشر نخستين برنده جايزه توتيا (شهروند واژه)از كارگاه شعر سيد علی صالحی ،سرآمد شعر گفتار
3. شرح جهان بينی سهراب سپهری و انعكاس آن در زندگی مرگی دركتاب سهراب جانی كه نا شناخته رفت نشر البرز (چاپ دوم ) سال 78و82
4. باز خوانی دو مجموعه (مسافر )و (ما هيچ ، ما نگاه )از هشت كتاب سهراب، همراه با مقدمه ای طولانی و هشت راز ما نايی هشت كتابی (برگزيده به عنوان اثار برتر در كنگره بين المللي صداي پای آب ) – نشر البرز سال 82
5. بررسي و تحليل رمان (توبا و معنای شب ) اثر شهر نوش پارسی پور –اماده برای چاپ
6- حافظ تنيس (همراه با تصحيح غزليات از روی نسخه معتبر –شرحی كوتاه بر هر غزل و مقدمه ای درباره جهان بينی حافظ ) نشر البرز در دست چاپ.
7-فرستاده ، شفا نويس ارديبهشت (مجكوعه شعر و زندگی نقد و باز خوانی های سيد علی صالحی ) نثر ثالث در دست چاپ 8-مجموعه شعر (بوی خسته خانه )مصرفم می كند آماده برای چاپ
9- يك خوشه زن يك نفر انگور (مجموعه شعر )
 كتاب های روانشناسی
1-حديث مهر از طعم ميوه ممنوعه )شامل سه بخش روانشناسی مسير كلی بشريت – درمان افسردگی در قالب داستان – قوانين خود شناسی)نشر البرز –چاپ 79
2-نامه عاشقانه يك زن –نشر البرز (چاپ دوم 80و82)( شامل 50 نامه عاشقانه بر محور روانشناسی زناشويی در ايران ) مجموعه نامه ها طرح يك داستان را دارد
3-سالارهای غمگين (تحقيقی در ريشه های فرزند سالاری در ايران و راهكار های ممكن) نشر پيكان چاپ دوم81و82
12.4جلد كتاب جيبی روانشناسی (حاوی جملات تاكيدی و برگزيده از 50 كتاب ) درباره موضوعات عشق،اعتماد به نفس ، انتخاب زن ،مرد خوشبختی ،اغاز زندگي ، ارامش ، موفقيت ، جوانی ، شادی و اميد (انتشارات فيض دانش چاپ 80) كار برد اين كتاب ها كه در قطعی كوچك و زيبا چاپ شده اند اين است كه بسته به حال و روز خود ميتواند يكی از اين عناوين را همراه خود به همه جا برد و در فرصت های مناسب جملات آن را تكرار كرد .
5-عشق و روابط جنسی از ديد گاه روانشناسی (حاوی مشاوره ها –بحث های علمی – گفتگو بين زن و مرد – داستان های كوتاه درباره اين موضوع ) نشر البرز سال 84- (همراه با 50 شعر عاشقانه )
6- آيا موفق بوده ايم ؟ (روانشناسي تربيتي در بوته نقد –علل ناتواني نسل جديد ) نشر آسيم .چاپ 82
7 – ضرورت آشنايي با يونگ ( در دست چاپ براي همه نويسندگان ،هنر مندان ، روانشناسان ، مربيان ،و والدين و همه كساني كه به نوعي با روح آدمي سر و كار دارند .(در چهار جلد نشر فرهنگ )
8- دانشگاه زندگی در 365 كتاب جيبی روانشناسی (هر شب يك كتاب )در دست چاپ نشر نسل نو انديش .

فيلم نامه ها سه فيلم نامه ثبت شده
1- فاصله های گرم (درباره علت پايداری عشق ميان زن و مرد )
2- اين كوچه باغ به خيابان نمی رسد (بدون كلام –تصوير محض )زنی ميانسال و مجرد به دنبال عشق در دنيای جديد با تصور قديم از غشق است .
3- صفحه تاريك (درباره علل روسپي گري و برخود سازنده با اين پديده شايع )
ادبیات ازدیدگاه مهری رحمانی:
مهری رحمانی در این نشست فرهنگی که با شرکت جمعی از علاقه­مندان رُمان تشکیل شد، سخنان خود را چنین آغاز کرد:
فلسفه­ی ذهنی من نه تنها در زمینه­ی ادبیات بلکه در هر زمینه­ی دیگری بر محور نظریه­ی " هم این و هم آن استوار است." ادبیات برای ادبیات و ادبیات برای فرهنگ سازی و ارائه پیام در جهت ایجاد زندگی انسانی­تر و متعالی­تر و چیزی که در آثار من به چشم می­خورد تلاش در جهت رشد فرهنگی وانسانی جامعه است.
طبعاً ادبیاتی که به طور محض ادبیات است و کاری به مخاطب ندارد، بیشتر به فرم، خلق زیبایی، بیان وکشف حقیقت، ساختار شکنی، بدون توجه به معنا واثر بر روی مخاطب، می­پردازد و همچون ریاضیات محض یا هر علم محض دیگری است که مولد متن به کاربرد و اثرش بر مردم هیچ زمانی نمی­اندیشد ولی می­داند که این متن جزئی از خلاقیت جهانی است که باید آفریده شود.
اما ادبیات فرهنگ ساز و کاربردی و معنادار هدفمند، مسلماً به مواردی مثل خلق ارزش­های تازه، تغییر مفید در باورها، ایجاد معانی بدیع، خلق راه­هایی برای رسیدن به جامعه­ای انسانی و متعالی، ایجاد نگرش جدید به پدیده­ها و مواردی نظیر این­ها توجه بیشتری دارد.
این نویسنده بیان داشت: از آن­جا که به علم روانشناسی اعتقاد عمیقی دارم، محور اغلب رُمان­هایم توجه به روانشناسی شخصیت­ها و نهادهای درونی انسان­هاست.
من به توانمندی­های درونی انسان­ها به شدت باور دارم و معتقدم که تغییر در باورِ انسان­های یک جامعه می­تواند سبب تغییر در شرایط حاکم بر جامعه هم شود. من معتقدم که تنها انسان ناآگاه و بی­اراده است که بازیچه شرایط می­شود. انسان آگاه، فقط شرایط نامساعد را محکوم نمی­کند بلکه نارسایی­ها و عملکردها و باورهای خود را نیز مورد تحلیل و برسی قرار می­دهد.
از نظر او فضای رُمان جولانگاه خوبی برای حقایق روانشناسی و فلسفی است. اینکه تلخی­ها و ستم­های بشری در فضای یک رُمان طرح شود، بدون ایجاد یک نگرش و یا یک تفکر، حتی اگر راهکارهایی موجود نباشد، متنی ابتر و نیمه کاره است و فقط تأثر و اندوهی عمیق را برمی­انگیزد و تفکری جبری و محتوم وغیر قابل تغییر را در ذهن مخاطب به وجود می­آورد.
ایشان در پایان جلسه به پرسشهای طرح شده از سوی شرکت کنندگان در زمینه کتاب هایش پاسخ داد.
بچه­های کار :
دنبالم دوید و از من جلو زد و درحالی­که سعی می­کرد از من عقب نماند، جعبه کوچکی را به طرفم دراز کرده و پشت سر هم می­گفت: " خانم، چهار تا صد تومن". گفتم : " چیه، شکلاته ؟ " گفت: " نه، آدامسه".
پسرم درحالی­که بازوی مرا گرفته و تکان می­داد با صدای آهسته گفت: " مامان بخر، گناه داره" و بعد یکی از آدامس­ها را برداشت تا من مجبور شوم، بخرم. من هم سه تا دیگر برداشتم و صد تومانی را با لبخند روی جعبه­اش گذاشتم.
پسرک با چهره­ای متفکرانه آدامس را از دست پسرم گرفت و کنار آدامس­های دیگر درکف دست من گذاشت و با دقت شمرد و بعد اسکناس رو دقیق بررسی کرد.
وقتی از تعداد آدامس­ها و سلامتِ اسکناس مطمئن شد، به من لبخند زد. دستی روی گونه­اش کشیدم و گفتم:" آفرین پسر خوب!"

وقتی راه افتادیم پسرم با ناراحتی گفت: " همون یکی که من برداشتم کافی بود، نباید سه تا دیگه بر
می­داشتی " گفتم: " با یک فروشنده­ی خوب باید مثل یک خریدار خوب رفتار کرد، نه مثل یک گِدا"
هنوز چند قدم دور نشده بودیم که سرو صدای چند تا بچه از پشت سر بلند شد. به پشت سر نگاه کردم چند تا بچه را دیدم که سعی داشتند، خودشان را به ما برسانند. ایستادم تا برسند. پسرکی که از او آدامس خریده بودم با لحنی مدافعانه گفت: " خانوم من به شما گفتم از این­ها نخرید ازمن بخرید؟ " با اطمینان سرم را تکان دادم و گفتم: " نه... اصلاً این طور نبود، من خودم از تو خرید کردم." بقیه بچه­ها با اعتراض گفتند: " پس چرا از ما نخریدید؟ " گفتم چون من به چسب و شکلات احتیاجی نداشتم. پسرک با لحنی فاتحانه به بچه­ها گفت: " دیدید!"
چهره­ی بقیه­ی بچه­ها مثل شکست خورده­های بی تقصیر، معصومانه و مجنون به نظر می­رسید. باز هم پسرم دلش سوخت و گفت: " مامان، از اون­ها هم بخر!"
گفتم: " آخر کیفم پر از چسبه، دیگه لازم ندارم" ، از جیبش یک سکه­ی بیست و پنج تومانی د رآورد و گفت: " یک تنسوپلاست به من بده!"
 پسرک گفت: " بیست و پنج تومن می­شه."
 گفتم : " چرا این­قدر گرون "
 گفت: " آخه هر ورق پنج تا داره!"
گفتم: " ولی اون فقط یه دونه می­خواد!"
 گفت: " یک دونه نمی­شه باید یک ورق برداره!"
پسرم با لحنی سخاوتمندانه گفت: " پول مال خودت، من اصلاً تنسو پلاست نمی­خوام."
گفتم: " نه پسرم، اون یک فروشنده س!"
چند قدمی که دور شدیم، برگشتم نگاهشان کردم، هنوز داشتند با هم صحبت می­کردند. پسرک آدامس فروش با هیجان حرف می­زد ولی دیگر نمی­شنیدم که چه می­گویند.
چند روز پیش که با یکی دیگر از آن­ها رو به رو شده بودم گفت: " خانوم بخر!"
گفتم: " صورتت چی شده؟"
گفت: " دائیم اومد کتری را برداره، کمی از آب جوش رو صورت من ریخت."
- " مگه مادرت نبود؟"
- " نه، رفته بود سرِ کار"
- " دائیت چند سالشه؟"
- " هفت سال"
- " عجب!"
- "ولی من باید آنقدر کار کنم که دیگه مادرم نره سرِ کار! اون کمرش خیلی درد می­کنه"
گفتم: " صورتت رو به دکتر نشون دادی؟"
گفت: " یه بسته شکلات می­خری؟"
طرف سالم صورتش را نوازش کردم و یک بسته شکلات برداشتم و پولش را گذاشتم کفِ دستش. صمیانه لبخند زد.
صدای گریه­ی یک پسر بچه توجهم را جلب کرد. سرم را برگرداندم دیدم یکی از بچه­ها که از همه کوچکتر بود داشت از بقیه کتک می­خورد و به زبان محلی مورد عتاب قرار گرفته بود.
رفتم جلو گفتم: " چرا بچه رو می­زنید؟ "
یکی که از همه بزرگتر بود گفت: " آخه کار نمی­کنه، همه­ش حواسش به بازیه"
گفتم: " خب بچه­س، عقلش نمی­رسه."
اونی که از همه بزرگتر بود گفت: " آخه وقتی جنس به فروش نره من باید کتک بخورم."
- " از کی؟"  
پسرک جواب نداد و صورتش را با بی­اعتنایی برگرداند و به زبان محلی به بقیه چیزی گفت. طوری که من متوجه حرفهایش نشوم.
به پسرک گفتم که به هر حال بچه را نزنید، چون این کار گناه دارد.
زیر لب بهزبان غیر محلی گفت: " وقتی مارومی­زنن گناه نداره؟ "
حرف حساب که دیگر جوابی نداشت!
بالاخره وارد فروشگاه بزرگ شدیم. لیست خریدهایم را بیرون آوردم، نگاهی به قفسه­های فروشگاهِ تازه تأسیس انداختم. به قول معروف از شیر مرغ تا جان آدمیزاد موجود بود.
پسرم چرخی برداشت و دنبال من راه افتاد. وقتی به اجناس فروشگاه نگاه می­کردیم زیبایی رنگ­ها و طرح­های بسته­ها ما را با شوق از غرفه­ای به غرفه­ی دیگر می­کشید. پسرم با خوشحالی بسته­های مختلف را در سبد چرخ دستی می­ریخت و من غیر ضروری­ها را سر جایش می­گذاشتم. گاهی این کار چند بار تکرار می­شد.
وقتی در صف بلندِ صندوق ایستاده بود، دو سبد پر و سنگین را آهسته آهسته به جلو حرکت می­داد. به پسرم نگاه کردم با حسرت به خریدهای سبد جلوئی نگاه می­کرد. یک دفعه دیدم غیبش زد. بعد از چند لحظه با یک بسته که پشتش قایم کرده بود، به طرف من آمد.
در التماس چشم­هایش چیزی بود که نتوانستم مقاومت کنم. لبخند زدم و او فاتحانه بسته را جلوی چشمهای من گرفت و گفت: " این پاستیل خارجیه، خیلی خوشمزه­س !" بعد با خوشحالی آن را در سبد انداخت. دیدم مشابه آن پاستیل در سبد جلویی هم بود. به چشم­های پسرم نگاه کردم، حسرتِ چشم­هایش کمتر شده بود. بالاخره نوبت ما شد. اجناس خریده شده را روی میز گذاشتیم.
خانم صندوق­دار با سرعت برق و باد قیمت­ها را وارد کامپیوتر کرد و صورت حساب را به دستم داد، دو هزار تومان از وجهی که در کیف داشتم  بیشتر شده بود. سرخ شدم و با عجله دو قلم از اجناس را برداشتم و به دست پسرم دادم که سر جایش بگذارد.
 خانم صندوق دار با بدخُلقی دو رقم را حذف کرد و گفت: " بهترهِ از اول حساب پولاتونو داشته باشید؟"
گفتم: " معذرت می­خوام، بچه­ها که برای آدم حواس نمی­ذارن!"
وقتی از فروشگاه بیرون آمدیم بچه­های کار هنوز با هم بحث می­کردند. وقتی چشمشان به ما افتاد، ساکت شدند و با نگاهشان کیسه­هایی را که در دست من و پسرم بود، بدرقه کردند. آن­ها به کیسه­های ما نگاه می­کردند ولی ما به آن­ها نگاه نمی­کردیم.                                               مهری رحمانی

Developed By Yousef Salimpour, Powered By Rojan CMS.