جامعهپذیری و کلیشههای جنسیتی
محسن مالجو
بگذارید با یک معما آغاز کنم، بد نیست خودتان را محکی بزنید.«پدر و پسری در جادهای هنگام رانندگی تصادف میکنند،پدر در دم فوت میکند، اما پسر را به بیمارستان منتقل میکنند و یک پزشک حاذق و توانارا برای جراحی پسر میآورند، اما به محض رسیدن بالای سر پسر ،پزشک میگوید: این که پسر من است.حالا با فرض این که مرد فوت شده پدر واقعی پسر بوده است این معما را حل کنید.»
اگر نتوانستید جواب درستی به این سوال بدهید خیلی نگران نباشید،چون بیش از 80 درصد افراد قادر به حل این معمای ساده نیستند، و اما جواب : پزشک، مادر پسر بوده است.
اگر این معما برایتان سخت بوده است بدانید شما هم گرفتار کلیشهها هستید.چرا که وقتی از یک پزشک حاذق سخن به میان آمد، آن پزشک در ذهن شما از جنس مرد بود.
اما کلیشه چیست؟خصوصیت کلیشه این است که حاضر و آماده است.کلیشه، ما را از رنج اندیشیدن رهایی میدهد و با تنبلی و تن آسانی آدمی سازگارتر است.در واقع کلیشه ها همیشه ما را به مسیر دلخواه خود به حرکت در میآورند.
زنان و مردان معمولا ًتحت تاثير قواعد و مقررات مربوط به جنس خود هستند و اين قواعد آن قدر قوي است كه معمولاً افراد از رفتارها و موقعيتها يا هر آنچه گمان برند مربوط به جنس ديگر است، به شدت دوري ميجويند. اين دستهبندي و دوگانگي باعث شده كه هر نوع رفتاري كه مغاير با جنستان باشد، شما را از قطبي وارد قطبي ديگر كند. بنابراين اگر نترس و قوي و عقلاني هستيد، پس مرد هستيد و اگر ترسو و ضعيف و احساساتي، پس زن هستيد.
اين قواعد و مقررات را ميتوان «كليشه» ناميد. كليشههاي جنسيتي، باورهاي اجتماعي مشتركي هستند كه قابليتها و ويژگيهاي خاصي را به افراد نسبت ميدهند. كليشهها معمولاً دو قطبي و متضاد هستند و حد وسطي وجود ندارد.میتوان پرسید چرا به طور معمول كليشههاي مردانه بهتر و مورد قبولترند؟ گروههاي حاكم در جوامع را معمولاً داراي ويژگيهايي همچون هوش و استعداد و صلاحيت بيشتر و گروههاي فرودست را داراي ويژگيهايي مخالف آن ميدانند و از آنجا كه قدرت اجتماعي درطول تاريخ بيش تر در دست مردان بوده است، هر آنچه را كه مربوط به مردان بوده خوب و مثبت و آنچه مربوط به زنان است، بد و منفي دانستهاند. در نتیجه، این صفات به خودی خود بار مثبت یا منفی ندارند، بلکه نگرش جامعه، آنها را دارای بار ارزشی میکند. از اين رو، ميتوان كليشهها را داراي كاركرد حفظ اين سلسله مراتب دانست.
براي ادامه بحث باید بين جنس و جنسيت تمايز قائل شد. جنس ( sex ) عموماً تفاوتهاي بيولوژيكي و كالبدشناختي زن و مرد را در بر دارد، در حالي كه جنسيت ( gender ) به تفاوتهاي اكتسابي، فرهنگي، روانشناختي و اجتماعي بين زن و مرد اشاره می کند كه صرفآ دلالت بر ويژگيهاي اجتماعي دارد. تفاوتگذاري ميان اين دو مفهوم ابتدا در دهة1950 در مباحث روانكاوي -پزشكي،آن هم در رابطه با افرادي كه از جنس خود رضايت نداشتند و خواهان تغيير جنسیت بودند، مطرح شدولي در مباحث علوم اجتماعي اولين بار توسط جامعهشناس زن انگليسي «آناوكلي» در دههء 1970 ارائه شد. اين رويكرد جديد به بيتوجهي نظري و پژوهشي علوم ديگر نسبت به مسايل زنان انتقاد كرد و خواستار توجه به موقعيت خاص زنان در ساختار اجتماعي و هم توجه به تجارب خاص آنان شد.
در ادامه بايد به اين پرسش پرداخت كه زن و مرد چه تفاوتهايي با هم دارند؟ آيا تفاوتهاي رفتاري ميان آنان ذاتي است؟ و اگر آري اين تفاوتها تا چه حد اهميت دارند؟
اختلافنظرها زیاد است، گروهي اختلاف را ناشي از مشخصات جسماني بين زنان و مردان و اثرات احتمالي آن روي رفتار ميدانند. آنها معتقدند همان طور كه بين زن و مرد تفاوتهاي جسماني وجود دارد در نگرشها و احساسات و رفتارهاي آنها نيز تفاوت است. بنابراین صفاتي مانند عاطفي بودن، علاقهمندي به رسيدگي و مراقبت و لطافت از مشخصههاي زنان و صفاتي همچون خشونت، قدرت، پرخاشگري و تمايل به حمله از ويژگيهاي مردان است.
اما اگر جنسيت بهاين گونه يعني از طريق تفاوتهاي ذاتي تعيين ميشد پس بايد شاهد مشابهت نقشها و پايگاههاي زنان و مردان در همه فرهنگها باشيم. اين استدلالي است كه دسته ديگري از نظريهپردازان ميآورند. مطالعات انسانشناسان حاكي از جوامعي است كه رفتار زنان و مردان كاملاً مغاير با آن چيزي است كه در تصور ما وجود دارد. اين گروه در تعلق صفات زنانه يا مردانه در قالبهاي جنسيتي شك كرده و اعتقاد دارند والدين و ساير مواردي كه در اجتماعي كردن كودك نقش دارند، چنين ويژگيهايي را آگاهانه يا ناآگاهانه تقويت ميكنند.
یکی از مهمترین عواملی که کلیشهها را در اذهان تثبیت میکند، جامعهپذيري جنسيتی است. جامعهپذيري جنسيتي فرآيند بازتوليد نابرابري جنسيتي است و با نهادينه كردن نابرابري و تداوم بخشيدن به آن در نسلهاي بعدي ميتوان جامعهپذيری جنسيتی را بستر اصلي نابرابري دانست.
جامعهپذيری جنسيتی از درون خانواده ریشه می گیرد . در اثر جامعهپذيری جنسيتی كه در خانواده رخ ميدهد، دختر و پسر هر يك با هنجارهاي جنسيتي زنانه يا مردانه اجتماعي ميشوند. رفتارهای تبعيضآميز والدين از همان ابتدا با تهيه لباس و اسباب بازي با توجه به جنسيت شروع ميشود. از همان سالهاي اول زندگي، دختر بچهها براي نقشهای جنسيتی مشخص، جامعهپذير ميشوند، مثلاً در هندوستان اولين درسي كه يك دختر بچه ياد ميگيرد، اين است كه رفتار متفاوتي كه نسبت به او و برادرانش اعمال ميشود يك حقيقت زندگي است. آزاديهاي دختران در زمينهء پيوستن، ارتباط برقرار كردن و تماس با ديگران، محصور در حد و مرزها و محدوديتهاي مشخص است. همچنين بدون توجه به دشواريها و از خودگذشتگيهاييكه يك فرد بايد متحمل شود، به آنان ياد ميدهند كه دنياي او، به خانواده محدود است و مشغله اصلي او بايد ارضاي نيازهاي ضروري اعضاي خانواده باشد و در كل وظيفه اصلي او مادري كردن است. از آنان خواسته ميشود كه سر به راه ، صلحجو و سازشگر باشند و اختلافات را نه با جدال بلكه با محبت حل كنند. از سويي دیگر از پسرها انتظار می رود كه براي احقاق حق خود ايستادگي كنند، سلطه جو، مستقل، پرخاشگر و رقابتطلب باشند، از آنان ميخواهند مرد باشند و گريه نكنند و در برابر سلطهجويي ديگران مقاومت كنند.
در نتیجه ، اين نوع آموزش در خانواده موجب می شود که كودكان نقشهای جنسيتي خود را به سرعت و مؤثر فرا بگيرند و در جامعه به گونه ای متمایز رفتاركنند. نقشهای اساسی جنسيت كه كودكان در خانه ميآموزند بعدها به طور گوناگون در مدرسه تقويت ميشود.
آموزش در مدارس فرآيندي رسمياست، برنامه های درسی كه دختران و پسران بايد فرا گيرند مشخص است، اما نظام آموزش از جنبهاي ظريفتر برنامههاي آموزش پنهاني را نیز در خود نهفته دارد كه كودكان را مطابق آن تربيت ميكند. با اين توجيه كه زن و مرد تواناييها و علايق فكري متفاوتي دارند دختران در نظام آموزشي هم از جهت رشتههاي عرضه شده و هم از نظر نظامهاي سهميهبندي، متفاوت با پسران در نظر گرفته شدهاند. بنابراين فكر تربيت دختر براي نقشهاي آيندهاش به عنوان زن خانهدار و مادر، در متون درسي عرضه شده به دختران تأثيری مهم دارد.
یکی از متداولترين و مهمترين عوامل يادگيري تقليد است، تقليد يعني همانندسازي با شخصيتهاي مختلفي كه فرد با آنها مواجه ميشود. در سنين مدرسه افراد در مواجهه با شخصيتهاي مختلف انساني و غيرانساني در كتابها سعي در تقليد از رفتارهاي شخصيتهاي همجنسشان ميكنند و با اين عمل به جنبههايي از شخصيتشان می پردازند که به اين ترتيب باورها و ارزشهاي خود را با توجه به ميزان رشد ذهني، تجارب قبلي و آگاهيهاي اجتماعي شان شکل می دهند. بهاين ترتيب آموزش و پرورش در محتواي كتابهاي خود از كليشههاي جنسيتي استفاده ميكندکه مثلاً كمتر، يك زن را در مقام نويسنده، مخترع، پليس و كارمند نشان ميدهد ، بلكه ، بیشتر ،آنان را در نقش مادران و همسران ميتوان مشاهده كرد. در واقع نوعی نگرش مردسالارانه در تدوین کتب درسی حاکم است که زنان را هیچگاه به عنوان سازماندهنده و هدایتگر فعالیتهای سیاسی و اجتماعی نشان نمیدهد و معمولاً نقش پیرو و مطیع دارند و از هر گونه نقش اعتراضی بدورند . بنابراين نظام آموزش به كمك باورهاي كليشهاي معلمان، مربيان، برنامهريزان اين نظام و همچنين در لايههاي آشكار و پنهان متون درسي، جامعهپذيري جنسيتي را تقويت ميكند و نابرابري جنسيتي را در سطوح گوناگون اجتماعي تداوم ميبخشد.
گروههاي همسالان از دیگر عوامل جامعهپذيري است. محافل دوستي اين گروه مخصوصاً در جوامع سنتي از سن معيني به بعد معمولاً گروههاي تمام دختر و يا تمام پسر هستند. اين گروهها مطابق با جنس خود نقشها و بازيهاي خاصي را دنبال ميكنند. در اين گروهها معمولاً سعي ميشود از داشتن رفتارهاي جنس مخالف دوري كرد. مثلاً پسران در گروههاي همسال خود به نسبت سن سعي ميكنند مسابقه شجاعت دهند و در سنهاي بالاتر سعي ميكنند با تحقيرهاي جنس پرستانه و حتي تحقيرهمه چيزهاي زنانه، مردانگي خود را ثابت كنند.
در دوران معاصر ميتوان رسانههاي جمعي را هم از مهمترين عوامل جامعهپذيري جنسيتي تلقي كرد. مثلاً تصوير كليشه شده زن در برنامههاي تلويزيوني تقريباً در همه جوامع ديده ميشود. رسانهها سعي در تبليغ نقشهاي خانهداري و امور خانگي زنان دارند. بنابراين اگر دختر بچه از طريق رسانهها، زنان را در مشاغلي مانند وكالت و قضاوت مشاهده كند، اين احتمال وجود دارد كه گمان كند ،او نيز ميتواند چنين نقشي را بر عهده گيرد. اما زماني كه زنان را هميشه در تلويزيون در نقش همسر، مادر يا زن خانهدار يا پرستار ببيند تصوير از خود متفاوتي خواهد داشت .
بنابرآنچه گذشت، مشخص شد كه كليشههاي جنسيتي چگونه شكل گرفتند و به دلايل خاص اجتماعي، تاريخي كليشههاي مردانه بهتر در نظر گرفته شدند که اين كليشهها از طريق فرآيند و عوامل جامعهپذيري جنسيتي باز توليد ميشوند.
"ژوليت ميچل "هدف هر نوع كليشه سازي را " تقويت و توجيه وابستگي، فرودستي و نابرابري موقعيت زنان در جامعه" ميداند. حتي اگر این گونه هم نبینیم ، ميتوان اقرار كرد كه قرار دادن افراد در اين گونه قالبهاي از پيش ساخته شده مانعي براي رشد و پيشرفت فردي ميشود، چرا كه انسانها براي جلوگيري از طرد جامعه، مجبورند حالات رواني، شيوه بيان احساسات و حتي علايق خودشان را در چهارچوب هنجارهاي اجتماعي مبتني بر كليشههاي جنسيتي قرار دهند. تا همين چند دهة قبل شايد كسي باور نداشت كه جنسيت ميتواند عاملي مهم در نابرابري ها باشد، اما امروزه ميدانيم كه تعلق به يك جنس خاص باعث امتياز و رفتارهاي متفاوت افراد با آن جنس ميشود; چرا كه دانش ما دربارة زنان و مردان توسط كليشههاي جنسيتي شكل ميگيرند.
هنجارهايي كه كليشههاي جنسيتي را تقويت ميكنند، شايد براي جوامع محافظهكار دارای کارکرد باشند، اما اين كليشهها محدوديتهايي را براي هر دو جنس به بار ميآورند.
از آنجا كه بر اساس كليشههاي جنسيتي، زنان و مردان با رفتارها، ويژگيها و حالات رواني خاص در نظر گرفته ميشوند ، آنان را داراي قابليت انجام وظايف متفاوت از هم ميدانند. اين گونه كليشههاي جنسيتي نهايتاً به تقسيم كار جنسي منجر ميشود. به طوري كه در كليشهها،زنان داراي صفات گرم ،بيانگر، وابسته، احساساتي، با محبت، نرم و ملايم، خوش قلب، ضعيف، قدردان، حساس و مطيع هستند، پس بهتر است تا درحریم خصوصي خانواده بمانند و به كارهاي خانهداري و بچه داري و شوهرداري بپردازند و مردان هم به دليل صفات صلاحيت-شايستگي، ماجراجویی، بيرحم، با جرأت، مستقل، با اعتماد به نفس، محكم و قوي در عرصه عمومي و نانآور خانه باشند.
كليشههاي جنسيتي حتي باعث تقسيم جنسيتي مشاغل هم ميشوند، مثلاً گفته ميشود كه چون زنان احساساتي هستند پس صلاحيت و شايستگي احراز برخي سمت ها همچون قضاوت را ندارند.
از ديگر نتايج كليشههاي جنسيتي و جنسيت گرايي كم ارزش شمردن كار زنان است، چون معمولاً صفات منتسب به زنان چندان بار مثبتي به همراه ندارد. البته اين به آن معني نيست كه صفات منتسب به مردان ذاتاً مثبت است بلكه مساله اين است كه هر آنچه معمولاً مربوط به مردان است مثبت در نظر گرفته ميشود.
كليشهها و جنسيت گرايي بسياري اوقات عليه مردان هم است، اما باز اين مردان هستند كه سرسختانهتر از هر كس، از كليشههاي جنسيتي دفاع ميكنند. از آنان توقع ميرود كه در برابر سختيها و مشكلات ، مقاوم و سرسخت باشند و خم به ابرو نياورند، حتي گاهي از آنان پرخاشگري در خواست ميشود، از آنان انتظار ميرود در برابر زبان درازيها خشونت به خرج دهند و اگر طبق آن رفتار نكنند بيعرضه و دست و پا چلفتي نامیده می شوند و از طرفي در برابر اين انتظارات از آنان خواسته ميشود كه احساسات خود را به نزديكان نشان ندهند.
همه اين فشارها نقش سنگيني را برايشان تحمیل می کند مخصوصاً، براي آن دسته كه با اين نقشهاي مردانه همنوا نيستند. همه مردان نميخواهند خشن و بيرحم و پرخاشگر به حساب آيند اما كليشهها آنان را تبديل به چيزي ميكنند كه نميخواهند باشند. آيا با شكستن بسياري از اين كليشههاي دست و پا گير، زندگي آرامش بخش تر نخواهد بود؟
جامعهپذيري جنسيتي كنوني با كاركردهاي آشكار و پنهان خود نابرابري را هر چه بيشتر نهادينه ميكند و اين مانعي براي توسعهاي همه جانبه و به ويژه توسعهاي انساني است. امروز بيشتر از هر زماني ديگر نيازمند برنامهريزي منسجم و هدفمند براي برقراري جامعه پذيري خنثي و بدون ارجحيت جنسي در ساختارهاي جامعه و عوامل مهم جامعهپذيري از جمله خانواده، نهاد آموزش و رسانهها براي تغيير روند كنوني جامعه پذيري جنسيتي هستيم و اين هم به نفع مردان است و هم به نفع زنان.
بررسی تاثیر کلیشه های جنسیتی بر سلامت زنان
فاطمه عزیزی- دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات زنان
کلیشه های جنسیتی «مجموعه ای از باورهای مشترک فرهنگی درباره رفتار،صفات شخصیتی و سایر ویژگی های مردان و زنان هستند.» 1 اگر چه این باورها در بیشترجوامع مشترک است، اما می توان گفت تحت تاثیر ساختار فرهنگی و اجتماعی شکل خاصی به خود می گیرد.
کلیشه ها نوع رفتار افراد یک جامعه را جهت می دهند و بر جنبه های گوناگون زندگی موثرند. سلامت یکی از جنبه های زندگی بشر است که توجه به آن از دیرباز وجود داشته است. از آنجا که کلیشه های جنسیتی با نوعی تقسیم بندی زنانه، مردانه شرایط خاصی را برای دو جنس ایجاد می کنند میزان و کیفیت سلامت آنها را هم تحت تاثیر قرار می دهند.
سلامت مفهومی متفاوت
سلامت از جمله مفاهیمی است که تعریف آن به نوعی سلبی است. عموما سلامت به نبود بیماری اطلاق می شود حال آنکه می توان بیماری را هم به نبود سلامت تعریف کرد. «بیمار بودن یا سالم بودن هرگز از نظر مردم یکی نیست. به طور اخص سلامتی یک حالت معمولی تلقی می شود؛ سالم بودن و بهنجار بودن از یک سو و بیمار بودن و در حالت نابهنجار زیستن از سوی دیگر مفاهیمی تقریبا مشابه هستند. در همه جا خود را بیمار یا سالم پنداشتن یک قضاوت ارزشی است.» 2
سلامت مفهومی کلی است و در ابعاد مختلفی نظیر؛ جسمی، روانی، اجتماعی مطرح می شود. سلامت جسمی بیشتر با معیارهای پزشکی سنجیده می شود . سلامت روانی «به عواطف و احوال، یعنی به احساسات و افکار ما اطلاق می شود و شامل آگاهی و پذیرش طیفی گسترده از احساسات در خود و دیگران، توانایی نشان دادن آنها، مستقل عمل کردن و توانایی کنار آمدن با مشکلات و موانع استرس زای روزانه است» 3
سلامت اجتماعی هم به « توانایی فرد در تعامل موثر با دیگران و اجتماع به منظور ایجاد روابط ارضا کننده شخصی و به انجام رساندن نقش های اجتماعی اطلاق می شود.» 4
کلیشه های جنسیتی، موثر بر سلامت
کلیشه های جنسیتی از جمله عوامل موثر بر سلامت زنان هستند. زنان در گذر از دوره های مختلف زندگی خود تحت تاثیر کلیشه های جنسیتی شرایط متفاوتی را تجربه می کنند. این تفاوتها الویتهای متفاوتی را در مدیریت سلامت ایجاد می کند که اغلب نادیده انگاشته می شود.
باورهای رایج درباره مذموم بودن داشتن فرزند دختر هر چند به شدت گذشته وجود ندارد اما همچنان در برخی جوامع که تک فرزندی وجود دارد پسرآوری برای زن اعتبار به همراه می آورد و زاییدن دختر با سرخوردگی و افسردگی برای مادر همراه است که گاه به سقط ارادی جنین دختر می انجامد. هم چنین «در جوامعی که برای پسران نسبت به دختران بیشتر ارزش قائل می شوند، پسران مراقبت های پیشگیرانه بیشتری دریافت می کنند و زمان بیشتری برای مراقبت از ایشان بهنگام بیماری صرف می شود. در برخی از جوامع، دختران غذای کمتری در مقایسه با پسران دریافت می کنند و ارزش تغذیه ایِ غذایی که می خورند کمتر از پسران است (Ravindran, 1986) كه خود منجر به سوء تغذیه و رشد جسمانی ناکامل ایشان می شود.»5
در سنین نوجوانی تغییرات جسمی و بلوغ، انتظارات متفاوتی از دو جنس ایجاد می کند. تصورات که درباره عادت ماهانه دختران وجود دارد؛ به همراه رفتارهایی که با ظهور علائم بلوغ از دختران خواسته می شود منجر به کم تحرکی آنان می شود. فقر حرکتی، ورزش نکردن به همراه کمبود آهن و کلسیم در آینده مشکلاتی نظیر پوکی استخوان و مشکلات روماتیسمی و ... برایشان به وجود می آورد.
همچنین در این دوران والدین تلاش بسیاری برای کنترل فرزندان خود دارند که این مسئله در مورد دختران با سختگیری بیشتری همراه است. افزون بر این در برخی فرهنگها بلوغ به معنای آمادگی برای ازدواج است. ازدواج در سنین پایین و به تبع آن زایمان زود هنگام تاثیرات سوئی بر سلامت جسمانی و روانی زنان می گذارد. « دختران نوجوان از نظر جسمانی آمادگی لازم برای زایمان را ندارند چرا که رشد خطی ایشان تا سن 18 سالگی کامل نمی شود و مجرای زایمان به اندازه ی کامل خویش تا 2-3 سال پس از آن نیز نمی رسد.» 6
الگوهای زیبایی که در جامعه تبلیغ می شود فشارهای روانی زیادی بر زنان وارد می کند و آنان را به همنوایی از این الگوها مجبور می کند. انواع رژیم های غذایی، جراحی های زیبایی و ... که میزان آنها در میان زنان بیش از مردان است این مسئله را به وضوح نشان می دهد.
اغلب زنان به عنوان ابزار زایش مطرح می شوند. بارداری مرحله مهمی از زندگی زنان است که ممکن است بارها آن را تجربه کنند. بارداری و زایمان، سالهای طولانی از مهم ترین عوامل مرگ و میر زنان محسوب می شد. اگر چه گسترش دانش پزشکی تحولی عظیم در آن ایجاد نموده است اما هم چنان در بسیاری از کشورها عامل مهم مرگ زنان محسوب می شود.
تاکیدی که بر قابلیت مادری زنان می شود باعث می شود، تولید مثل و فرزندآوری جزئی از منابع هویتی زنان شود. درنتیجه اختلال در این توانایی شرایط سختی برای آنان ایجاد می شود. باورهای فرهنگی که در تقدیس مادری وجود دارد به همراه تاکید بر نسبت خونی (به خصوص در کشورهای مسلمان که مسئله محرمیت مهم تلقی می شود) ناباروری را، نه یک اختلال جسمی که به نوعی نقصان و ضعف بزرگ برای زن تبدیل کرده و مشکلات بیشماری نظیر افسردگی، سرخوردگی، اختلالات هویتی به وجود آورده است.
با وجود گسترش دانش عمومی پزشکی و تغییراتی که در دیدگاهها نسبت به زاد و ولد ایجاد شده است هنوز زنان مسئول اصلی در این جریان محسوب می شوند. در بسیاری فرهنگها که فرزند پسر باارزش محسوب می شود، در صورت دختر بودن نوزاد، مادر مقصر اصلی شمرده می شود، روشهای جلوگیری از بارداری اغلب برای زنان تدارک دیده شده است و این زنان هستند که باید مراقب بارداری باشند و در صورت بارداری ناخواسته مقصر قلمداد می شوند و اغلب به عنوان مشکلی که خود باید آن را حل کنند به این مسئله نگریسته می شود.
مادری و کلیشه های رایجی که در ارتباط با آن وجود دارد از جمله موثرترین عوامل در سلامت زنان هستند. مادری دامنه وسیعی از فعالیتها را در بر می گیرد و بیشتر مسئولیتهای فرزند را به مادر منتقل می کند. از زنان انتظار می رود در هر حال فرزندشان را به خودشان ترجیح دهند.
همانطور که بیان شد سلامت و بیماری مفهومی نسبی می یابند و بیش از همه به احساس فرد نسبت به وضعیت خود بر می گردد. تشخیص اینکه فرد تا چه حد ناخوش است و نیاز به پزشک دارد نیز مسئله است که خود فرد و درنهایت اطرافیان نزدیکش به او القا می کنند.جنسیت عامل مهمی در احساس سلامت افراد است. تحقیقات مختلف نشان داده است که «زنان غالبا درد می کشند ولی خود را بیمار به حساب نمی آورند.» 7 هم چنین به نظرشان «بعضی ناخوشیها ناگزیر بود اما آنان تاب تحمل آن را داشتند. عهده داری وظایف خانه و تیمارداری به این معناست که زنان نمی توانند مریض شوند چون باید از خانواده خود مراقبت کنند.» 8 زنان غالبا مسئولیت سلامت خانواده را بر دوش دارند و از آنها انتظار می رود مسئولیت مراقبت از فرد بیمار خانواده را بر عهده گیرند. اغلب سلامت خانواده برای زنان به مراتب الویت بیشتری نسبت به سلامت خودشان دارد و در بسیاری موارد سلامت خانواده را به سلامت خود ترجیح می دهند، و حتی در مواردی که به خود اهمیت می دهند دچار عذاب وجدان می شوند.
زنان شاغل به دلیل وجود چنین باورهایی فشار مضاعفی را متحمل می شوند. اگر چه تغییرات زیادی در نوع نگاه به اشتغال زنان در حال به وجود آمدن است اما همچنان وظایف خانگی مهمتر از دیگر مسئولیتهایشان به حساب می آید و آنها را در معرض مشکلات زیادی قرار می دهد. آنها اغلب کارکنان چند شیفته ای هستند که علاوه بر مسئولیتهای شغلی، کار خانگی، وظایف نگهداری از فرزندان، مراقبت از سالمندان _در صورت وجود_ و ... را بر عهده دارند.
از جمله مواردی که زنان با آن درگیر هستند مشکل در برقراری رابطه جنسی است. در جوامعی که روابط جنسی تابو محسوب می شود و درباره آن صحبتی نمی شود، زنان نارضایتی بیشتری در برقراری رابطه جنسی دارند. از زنان انتظار می رود که در عمل جنسی منفعل عمل کنند و شروع کننده نباشند، در صورت بروز مشکل آن را مطرح نکنند و... . این کلیشه ها به زنان می باورانند رابطه جنسی صرفا عملی است برای تولید مثل و نه لذت و نوعی وظیفه است که برای باروری باید به آن تن داد. درنتیجه میزان رضایت زنان از عمل جنسی بسیار پایین و اغلب با افسردگی همراه می شود.
خشونت خانوادگی از جمله عواملی است که سلامت زنان را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد. مناسبات سنتی حاکم بر خانواده قدرت را به دست مرد می دهد و زن را به تحمل شرایط وا می دارد. فقدان حمایتهای قانونی و عاطفی پایه های این کلیشه ها را تقویت می کند و آنرا مستدام می کند. خشونت خانوادگی شامل همه انواع خشونت می شود که زنان در همه دورانهای زندگی با آن مواجه می شوند و سلامت آنها را به مخاطره می اندازد.
از آنجا که زنان ضامن اخلاق جامعه محسوب می شوند، اگر جرمی مر تکب شوند و یا درگیر انحرافات اجتماعی شوند نگاهی بسیار منفی نسبت به آنها شکل می گیرد. مرزهای کلیشه های جنسیتی که حول زنانگی در جامعه شکل گرفته در چنین مواردی به شدت شکسته می شود و کلیشه های جدیدی باز تولید می شوند که نگاهی بسیار مذموم نسبت به آنها را شکل می دهد.
سوء مصرف مواد مخدر از جمله این موارد است. زنان معتاد شرایط بسیار سخت تری نسبت به همتایان مردشان دارند؛ جامعه استفاده از مواد مخدر توسط زنان را به عنوان یک انحراف مضاعف در نظر میگیرد و آن را غیر قابل بخشش میداند. تقدس نقش مادری و فداکاری و از خودگذشتگی که در ارتباط با آن تعریف میشود تناقض غیرقابل پذیرشی با زنی دارد که برای تامین مواد مصرفی خود حاضر به انجام هر عملی است. میزان طرد زنان معتاد از خانواده بسیار بیشتر از مردان است، و اعتیادشان کمتر مورد پذیرش نزدیکانشان قرار میگیرد. کتمان این مسئله از سوی نزدیکان باعث میشود زنان معتاد نسبت به مردان فرافکنی بیشتری از خود نشان دهند و کمتر خود را معتاد بدانند و گمان برند میتوانند کنترل مواد را خود به دست بگیرند. در هنگام اقدام برای ترک نیز اغلب از حمایتهای خانوادگی برخوردار نیستند، از لحاظ مالی دچار مشکل میشوند، امکانات ترک برایشان بسیار محدود است. آنان اغلب برای تامین مواد مورد نیاز خود درگیر مسائلی می شوند که گریز از این شرایط را برایشان دشوار می سازد. ایدز، هپاتیت، بارداری های ناخواسته و مکرر در نتیجه روابط جنسی نا بسامان از جمله آن است.
از جمله مخاطراتی که زنان با آن مواجه هستند روسپیگری و ایدز است. این دو بیماری به گونه ای در رابطه متقابل با یکدیگر قرار می گیرند. در روابط جنسی، «هنجارهای اجتماعی که انفعال زنان را طلب می کند و وابستگی اقتصادی ی زنان باعث می شود به دشواری بیشتری بتوانند از شریک جنسی شان توقع وفاداری متقابل و یا استفاده از کاندوم را داشته باشند.» 9 درنتیجه احتمال آلودگی شان به ایدز و بیماریهای مقاربتی بیش از مردان است.
و...
می توان گفت کلیشه ها تاثیر به سزایی در تعریف فرد از بدن خود، سلامتی و به طور کلی احساس مطلوبیت دارد. همانگونه که دیده شد تاثیر این ساختارهایی فرهنگی در سلامت زنان بسیار قابل توجه است. کلیشه های جنسیتی که در ارتباط با زنان وجود دارد، موجد بسیاری از ناراحتی های جسمی و روحی می شود ، برخی بیماریها را تشدید می کند و محدودیتهایی را به وجود می آورد که سدی در برابر زندگی مطلوب و استاندارد زنان است . ارتقای سلامت زنان بدون توجه به این کلیشه ها ناممکن خواهد بود.
فهرست منابع:
1_ هاید، شیبلی (1384). روانشناسی زنان،سهم زنان در تجربه بشری. ترجمه اکرم خمسه. تهران:آگه. ص177
2_ آدام، فیلیپ و کلودین هرتسلیک(1385). جامعه شناسی بیماری و پزشکی. ترجمه دکتر لورانس_دنیا کتبی، تهران: نی .ص23
3_ احمدنیا، شیرین (1385). جزوه درس بهداشت زن. دانشکده علوم اجتماعی علامه طباطبایی. ص14
4_ همان
5_ احمدنیا،شیرین (1385) تفاوتهای جنسیتی در سلامت:چرا و چگونه زنان بیمارترند. www.ahmadnia.net
6_ همان
7_ آبوت، پالما و کلر والاس (1383). جامعه شناسی زنان. ترجمه منیژه نجم عراقی. تهران: نی. ص145
8- همان
9_ احمدنیا،شیرین(1385). تفاوتهای جنسیتی در سلامت:چرا و چگونه زنان بیمارترند. www.ahmadnia.net
تفاوت ميان واژههاي جنس و جنسيت
جنسيت، مجموعهي تفاوتهايي برساخته از جامعه است که در فرايند اجتماعي شدن توسط افراد فراگرفته ميشود و هويت زنانه و مردانهي افراد را در طول زندگي آنان شکل ميدهد. جنس مجموعه تفاوتهاي طبيعي است که مبتني بر ويژگيهاي ذاتي و بيولوژيکي ميباشد؛ و به خواص فيزيولوژيکي از قبيل حالت بدن، هورمونها، ژنها، کروموزومها و اعضاي تناسلي اشاره دارد. بنابر نظر اُکلي که مفهوم جنسيت را وارد جامعهشناسي نمود، جنس اشاره به تقسيم زيست شناختي مذکر و مؤنث دارد و جنسيت توجه را به تفاوتهاي ايجاد شده از نظر اجتماعي بين زنان و مردان جلب ميکند.
نابرابري جنسيتي
نابرابري جنسيتي، ريشه در اعماق تاريخ دارد. اين پديده در تار و پود تمدن باستاني انسان و در هنگام ظهور اولين تقسيم کار بين مرد و زن به وجود آمده و سپس در عرصههاي مختلف زندگي انسان در جامعه خود را متجلي ساخته است. وجود ساختارهاي اقتصادي و اجتماعي به فرودستي زنان استحکام ميبخشند. همچنين اثرات منفي برخي از ساختارهاي فرهنگي و تفکرهاي قالبي حاکم بر جوامع، پديدهي مستمر پدرسالاري از جمله عوامل کليدي در ايجاد و استمرار عقبماندگي زنان و تضعيف جايگاه آنان ميباشد.ايدئولوژيهاي مردسالارانه متضمن مخفي ماندن قدرت مرداناند. در واقع مردان به دليل توانايي مهار طبيعت (سلطهگري) خود را قدرتمند معرفي کردهاند. از سوي ديگر زنان در ايدئولوژيهاي مردسالارانه به دليل نقشهاي زيستيشان (توليد مثل) در مقايسه با مردان به عنوان موجوداتي نزديک تر به طبيعت تعريف ميشوند و به اين ترتيب سلطه مردان بر زنان توجيه ميشود.طبق تحقيقات تاريخي و انسانشناختي، نقشهايي که براي مردان و زنان در نظر گرفته ميشود، مختص جوامع خاص در زمانهاي خاص ميباشد. جوامع مختلف براي رفتار مناسب زنان و مردان الگوهاي مختلفي دارند که در طول زمان اين الگوها تغيير مييابند. بنابراين براي رفع نابرابري جنسيتي بايد ابتدا ريشههاي شکلگيري انگارهها و نقشهاي اجتماعي -و نه زيستي- مشخص شود.
برابري جنسيتي
با توجه به تعاريف فوق، ميتوان تعريفي کلي از برابري جنسيتي به شرح زير ارائه نمود:برابري جنسيتي عبارت است از پاداشها و فرصتهاي برابر زنان و مردان و حق برابر آنها در استفاده از نعمتهاي مادي و معنوي موجود در جامعه مطابق با کار انجام شده است.